گل(آفرينگان) ^

کد شناسه :1449

داستان مهيجي از پسركي كه پشت سر او حرف‌ها و حديث‌هاي فراواني وجود دارد. او با گِل موجوداتي درست مي‌كند كه خاصيت جادويي دارند. «استفان» مي‌خواسته كشيش شود اما با پشيماني از اين كار منصرف مي‌شود. او كه پدر و مادرش را از دست داده تنهاي تنها زندگي مي‌كند: خانواده«پوركلير» مي‌خواستند سرپرستي‌اش را برعهده بگيرند كه معلوم شد در راهي دور، عمه‌اي دارد كه ديوانه است. بنابراين مي‌خواهند او را نزد عمه مري بفرستند. «غريبه‌اي در شهر است: استفان رز. پوستش سفيد و چشم‌هايش به يادماندني است و بوي زننده‌اي دارد. او رفيق ندارد، آمده است تا با مري ديوانه زندگي كند.» اوايل خيلي كم استفان را مي‌ديدم. آن‌طور كه انتظار داشتيم، در مدرسه سر و كله‌اش آفتابي نشد. مادر گفت بچه بيچاره حتماً عزادار است. پدر گفت اين همه غم و غصه براي يك جوان خيلي زياد است. پس از سال‌ها انتظار رمان ديگري از ديويد آلموند نويسنده انگليسي منتشر شد.از اين نويسنده پيش از اين «اسكليگ و بچه‌ها» (برنده جايزه شوراي كتاب كودك)، «چشم بهشتي» (اثر برگزيده چهارمين دوره جشنواره كتاب‌هاي برتر انجمن فرهنگي ناشران كتاب كودك و نوجوان) و «پدرِ اسلاگ» منتشر شده است.

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر