ماجراي كاراگاه شدن فرانتس(آفرينگان) ^

کد شناسه :1095

فرانتس هشت ساله با پدر و مادر و برادر بزرگ شيوزف در خيابان ها زنگاسه زندگي مي‌كند. خانه دوستش گابي هم درهمان ساختماني ا ست كه فرانتس و خانواده‌اش آنجا زندگي مي‌كند. فرانتس مجبور است هر روز بعد از مدرسه، ناهارش را در منزل گابي بخورد و تمام بعد از ظهر پيش او بماند. مامان گابي هميشه به فرانتس مي‌گويد: تو خيلي مظلومي! چرا مي‌گذاري اينقدر گابي به تو زور بگويد؟ فرانتس هم تصميم مي‌گيرد كه ديگر زير بارحرفزورنرود. اما اينكار به اين راحتي‌ها هم نيست. كسي نمي‌خواهد زير بار حرف زور برود، گابي دو هفته پيش آمد سراغ فرانتس و گفت كه از حالا به بعد هر وقت كه بيكار باشم مي‌خواهم دزدها را تعقيب كنم. من مي‌خواهم كارآگاه شوم و تو هم بايد دستيارم شوي! باز فرانتس بايد براي گابي پادويي كند. گابي مي‌خواهد از كارهاي كوچك شروع كند. او مي‌خواهد دزدها را سربزنگاه گير بيندازد. فرانتس گيج مانده است كه حال ااصلاً دزد كجا بود كه آن ها بخواهند او را دستگير كنند.

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر